رهبر شهید انقلاب یک «حکیم متعالی» بودند
دکتر شریف لکزایی عضو هیأت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی
رهبر شهید انقلاب، حضرت آیتالله العظمی سیدعلی حسینیخامنهای به عنوان فقیهی جامعالشرایط که مقام مرجعیت را هم داشت، از زاویه دستگاه نظری حکمت متعالیه به بحث درباره تمدنسازی هم میپرداخت و این یکی از اجزای دستگاه منسجم اندیشه و عمل ایشان بود که هنوز آنطور که باید و شاید مورد واکاوی قرار نگرفته است. در گفتوگو با شریف لکزایی؛ دانشیار گروه فلسفه سیاسی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی به بحث در این موضوع پرداختیم. «فلسفه سیاسی صدرالمتألهین»، «توزیع و مهار قدرت در نظریه ولایت فقیه» و «بررسی تطبیقی نظریههای ولایت فقیه» از جمله پژوهشهای منتشر شده اوست.
– در منظومه فکری آیتالله شهید خامنهای، نگاه به تمدنسازی و آیندهنگری تمدنی، اساسا یک نگاه فقهمحور مبتنی بر استنباط از نصوص دینی بود یا رویکردی فلسفی مبتنی بر مبانی حکمت و عقلانیت تاسیسی؟ مرز میان فقه تمدنی و فلسفه تمدن در اندیشه ایشان از کجا آغاز و به کجا ختم میشود؟
– در باب تمدنسازی و نسبت فقه و فلسفه، نگاه من به اندیشه رهبر شهید یک نگاه منظومهای است. در بررسی دیدگاه ایشان نمیتوان اجزای مختلف آن را از هم جدا کرد و آنها را جداگانه مورد توجه قرار داد. به نظرم اصرار بر جدایی فقه و فلسفه در اندیشه ایشان یک خطای روششناختی است. ایشان همانقدر که فقیه بودند، فیلسوف هم بودند؛ و همانقدر که فقیه محض نبودند یک فیلسوف محض، یک متکلم محض و یک عارف محض هم نبودند؛ ایشان تلفیقی از همه اینها بودند. در یک جمله رهبر شهید انقلاب یک حکیم متعالی بودند که همه این دانشها را در خدمت اهداف واحدی میدیدند که در صدر آنها قرب الهی از طریق تمدنسازی عادلانه بود.
ایشان برای رسیدن به این تمدن نوین اسلامی یک تقسیمبندی پنجمرحلهای مطرح کرده بودند. این پنج مرحله از انقلاب اسلامی آغاز شده و در ادامه نظامسازی صورت میگیرد. دولتسازی مرحله بعدی است که پس از آن جامعهسازی اتفاق میافتد و بعد هم تمدن نوین اسلامی شکل میگیرد. بر همین اساس مشاهده میکنیم که ایشان بر برخی عناصر خیلی تاکید داشتند؛ مثلا بحث آزاداندیشی در نگاه ایشان اهمیت زیادی داشت و دائم بر آن تاکید میکردند. خوب است که این موضوع در مراکز علمی مورد توجه قرار بگیرد. این نگاه دقیقا پلی به این اجتهاد فقهی و تعقل فلسفی است؛ یعنی فضایی که در آن، هم نصوص دینی بهصورت پویا تفسیر میشوند و هم مبانی عقلی برای نظامسازی، دولتسازی، جامعهسازی و در نهایت شکلگیری یک تمدن نوین اسلامی به کار گرفته میشود.
بنابراین، مرز فقه و فلسفه در اندیشه رهبر شهید، نه یک خط که یک افق گسترده است که در آن این دو دانش درهم تنیده و تلفیق میشوند. مرزهای اینها از هم جداست، اما همه در جهت یک مسیر و یک هدف، به کار گرفته میشوند و باید در کنار هم این مسیر را طی کنند.
– در اندیشه سیاسی قائد شهید امت، حکمت سیاسی متعالیه چه نقشی در نظریهپردازی و عملیاتیسازی مفهوم «تمدن نوین اسلامی» ایفا میکند؟ به عبارت دیگر پیوند میان این دستگاه فلسفی و دغدغه تمدنسازی ایشان چگونه قابل تبیین است؟
– به گمان من دفاع رهبر شهید از حکمت متعالیه، یک انتخاب بهشدت راهبردی بود. چرا؟ به این دلیل که این فلسفه و حکمت، تنها دستگاه فکری در سنت اسلامی است که میتواند همزمان سه وجه را تقویت کند. هم واجد عقلانیت و برهان است، یعنی روح فلسفه را دارد؛ هم جنبه معنویت و عرفان و اخلاق را داراست. من نمیگویم این موضوع را به خود ملاصدرا ارجاع بدهیم چون ملاصدرا فرمودند حکمت عملی همان تخلق به اخلاق الله است و حکمت نظری رسیدن به حقیقت اشیا؛ اینها را باید در کنار هم دید.
وجه سومی که ایشان در بخش شریعت به آن اشاره میکنند و میتوانیم آن را وجه مهمتری مثل عدالت در نظر بگیریم، میتواند پایههای یک جامعه متعالی را نصیب ما کند. بنابراین وقتی به این فلسفه توجه میکنیم، سه وجه برهان، عرفان و قرآن را در کنار هم لحاظ میکنیم. از این جهت در دنیای مدرن که تمدن غربی با افراط در عقلانیت ابزاری، معنویت را حذف میکند، یا به تعبیر امام موسی صدر دارد متافیزیک را از دنیا کنار میگذارد و از آن عبور میکند، ما به دانشی تمسک میکنیم که ابعاد مختلف دانش و وجود انسان را حذف نکرده و همه را در کنار هم لحاظ میکند. لذا حکمت متعالیه یک الگوی جامع ارائه میدهد که نه علم را نفی میکند، نه دین را؛ معنویت، شریعت و دانش را در کنار هم قرار میدهد.
خاطرم هست رهبر شهید انقلاب بحث خیلی مهمی را مطرح میکردند و میگفتند امام خمینی(ره) هم زبده و هم چکیده مکتب ملاصدرا بود. یعنی انقلاب اسلامی هم فرزند همین نگاه جامعنگر است و اگر بخواهیم در مسیر انقلاب اسلامی حرکت کنیم، باید این نگاه جامعنگر را داشته باشیم. اگر به سمت فقه محض حرکت کنیم، از مسیر انقلاب دور شدهایم. اگر فقط عقلانیت صرف را داشته باشیم، باز هم از مسیر خارج شدهایم؛ تکیه بر معنویت صرف هم همینطور است. اینها را باید بهصورت یک نگاه جامع در اقدامات جامعه لحاظ کنیم. حرکت به سمت تمدن نوین اسلامی هم باید بر همین پایه بنا شود. نمیشود بر مبنای حکمت متعالی از تمدن نوینی سخن بگوییم که صرفا بر پایه عقلانیت، معنویت، عرفان یا فقه باشد. این موضوع با پرسش اول مرتبط است؛ باید یک نگاه منظومهوار و جامع باید داشته باشیم و آن را در اندیشه و آرای رهبر شهید انقلاب ملاحظه و دنبال کنیم.
– شهید امام خامنهای همواره بر نهادمندی، قانونگرایی و پرهیز از حکومت فردی تاکید داشتند. با این وصف آیا میتوان گفت ایشان در مسیر تکامل نظریه ولایت فقیه، گامی اساسی از «ولایت فقیه مبتنی بر شاخصهای شخصی و فردی» به سمت «ولایت فقیه نهادمند و مبتنی بر نظامات حقوقی، اداری و کارشناسی» برداشتهاند؟ این تحول را چگونه ارزیابی میکنید و چه نسبتی با عینیتبخشی به مفهوم «مردمسالاری دینی» در جمهوری اسلامی ایران دارد؟
– ایشان در بیش از سه دهه رهبری جمهوری اسلامی ایران، تجربیات ذیقیمتی به وجود آوردند. گرچه پیش از این منصب هم دو دوره رئیسجمهور بودند و پیش از آن هم نماینده مجلس. این شهید فقید بیش از چهار دهه تجربه داشتند و طبعا بحث گذار از ولایت فردی به یک ولایت نهادمند و مردمسالاری، در فضای اندیشه ایشان برجسته است. به نظرم رهبر شهید با طرح مردمسالاری دینی، یک گام هوشمندانه در تثبیت نظریه و گذار از ولایت فردی به نهادی در نظریه ولایت فقیه برداشتند.
آنچه مهم است این است که در نگاه ایشان، مردم جنبهای برای مشروعیتبخشی نیستند، آنها رکن ذاتی نظاماند. حضرت آیتالله جوادیآملی بر اساس فرمایشات امام علی(ع) مطرح کردند که مردم ستون خیمه نظام سیاسی هستند. این نگاه هم چنین چیزی را مطرح میکند؛ که این رکن، بهشدت مهم و اساسی است. از این منظر ولایت فقیه بدون حضور فعال و بعثت مردم ناقص است. اساسا ولایت فقیه بدون حضور و کنش مردم امکان تحقق ندارد. ایشان در عمل هم این را نشان دادند که در بحرانهای مختلف، بیش از اینکه به قدرت شخصی تکیه کنند به رای مردم، نهادهای قانونی و صندوقهای رای، اعتماد میکردند و وظیفه خود میدانستند از آرای مردم حفاظت کنند و آن را در نقشآفرینی و پیشرفت جامعه موثر میدانستند. این گذار از فقیه حاکم به نظام مبتنی بر فقاهت و مردم که در آن نهادها و قوانین – و نه شخصیتها – تعیینکننده اصلی مسیرند در عمل اتفاق میافتاد.
این تعبیر را در فرمایشات حضرت آیتالله جوادیآملی هم داریم. عنوان کتاب «ولایت فقیه» ایشان، «ولایت، فقاهت و عدالت» است. ولایت فقیه یعنی ولایت فقه و ولایت عدالت. همانطور که حضرت امام(ره) هم در رساله ولایت فقیهشان فرمودند، این علم و عدالت است که این فضا را شکل میدهد و باید با حضور مردم بهعنوان رکن ذاتی نظام همراه شود تا جامعه را به سمت خواست ملت هدایت کند. البته بعد از شهادت رهبر شهید انقلاب هم به نظر میرسد این وضعیت ایجاد شده است؛ یعنی ما دیگر از شخص و فرد فراتر رفتهایم و این نهاد به یک نهاد برومند و نهادمند تبدیل شده که همان فقاهت، دانش، علم و عدالت است که حکمرانی میکند؛ اما باید آسیبهایش برطرف شود و آن نگاه جامع وجود داشته باشد تا با همراهی مردم این مسیر را پیش ببرد.
– یکی از چالشهای کلیدی در فرآیند تمدنسازی نوین اسلامی، نسبتسنجی میان «فقه حکومتی» و «مصلحت نظام» است. در منظومه فکری شهید آیتالله خامنهای(قدس سره)، این نسبت چگونه تعریف میشود؟ آیا میتوان این تعامل را مبتنی بر رویکردی فلسفی (و نه صرفا فقهی) به غایات شریعت در عرصه اجتماع تحلیل کرد؟
– به نظرم رمز موفقیت رویکرد رهبر شهید در نسبت فقه حکومتی و مصلحت نظام، تفکیک میان ثابتات و متغیرات است. به نظر میرسد ایشان بهخوبی دریافته بودند که در حوزه عبادات و احکام قطعی یعنی امر الهی، جایی برای مصلحتسنجی نیست. البته این در فرمایشات حضرت امام(ره) هم وجود دارد که وقتی احکام قطعی داریم، آنجا نه جایی برای اجتهاد است نه برای مصلحتسنجی؛ اما در حوزه مدیریت اجتماعی، اقتصادی و سیاست و روابط بینالملل، که امرالناس و امر مردم است، مصلحت نظام نه تنها مجاز که واجب هم هست. شما برای اداره جامعه ناچارید اقداماتی انجام دهید. این اقدامات میتواند متغیر باشد و بر اساس شرایط و اوضاع زمانه تغییر کند. امر ثابتی وجود ندارد که اینجا تحجری وجود داشته باشد و ما بهصورت جمود عمل کنیم. اینجا میتواند بر اساس حوزههای مختلف تغییر و تبدیل انجام بگیرد.
این تفکیک، درواقع مانع از دو آفت بهشدت بزرگ میشود: یکی تحجر که هر تغییری را ممنوع و حرام میدانند. یکی هم کسانی که به سمت یک الگوی بهشدت رهایی در فقه حرکت میکنند و هر حکمی را به مصلحت روز تفسیر میکنند. هر دوی اینها آفت هستند؛ هم تحجر و هم رهایی بدون معیار در تفسیر مصلحت. شاید بشود گفت ایشان با این نگاه، فقه را از انجماد نجات دادند بدون اینکه آن را به نسبیگرایی بکشانند. یعنی با تفکیک حوزه امر الهی از امر مردم، ما مسیری را باز میکنیم که میتواند جامعه را از بنبست رها کند و مناسبات اجتماعی را از انجماد نجات دهد تا مسیر خودش را پیدا کند.
طبعا اینجا باز همان نگاه منظومهای وجود دارد. ما نمیتوانیم یک تفکیک قاطع بین رویکرد فلسفی و رویکرد فقهی ایجاد کنیم. هرکدام در جای خود میتوانند به ما کمک کنند و مسیرهایشان متفاوت است. این نگاه جامع و منظومهای به تبیین نسبت فقه حکومتی و مصلحت نظام کمک میکند.
– در اندیشه رهبر شهید گاهی با دو مفهوم متوازن اما به ظاهر متعارض روبهرو هستیم: از یک سو «نهادمندی قانونی» که بر نظم، ساختار و رویههای مدوّن تاکید دارد و از سوی دیگر «عدالتخواهی انقلابی» که بر مطالبهگری، تغییر و تحول و گاه برهمزدن وضع موجود دلالت میکند. نسبت این دو مفهوم در منظومه فکری ایشان چگونه قابل ترسیم است؟ و به نظر شما برای تحقق عینی این تعامل در شرایط کنونی ایران، چه راهکارهایی وجود دارد؟
– بحث مهم اینجاست که ما در عین اینکه دچار نظم هستیم نباید از فضای انقلابی عبور کنیم و لازم است یک تعادلی بین نظم و انقلاب وجود داشته باشد. این امر بسیار اهمیت دارد و شاید بتوان گفت دقیقا همان نقطهای است که بسیاری از انقلابها و جنبشها در آن زمین میخورند و امکان حرکت در مسیر مورد نظرشان فراهم نمیشود. انقلابها یا به بروکراسیهای خشک و محافظهکار تبدیل میشوند، یا به هرجومرج و وضعیتهای بینظم.
در اندیشه رهبر شهید انقلاب، ما با تاکید همزمان بر نهادمندی و عدالتخواهی، یک نسخه عملیاتی را شاهد هستیم. ایشان که همزمان هم بر نهاد تاکید میکردند و هم بر عدالت؛ نسخهای ارائه میدهند که میتواند یک مسیر سوم باشد؛ مسیری کهدر آن نه در هرجومرج انقلابی باقی بمانیم و نه دچار یک وضعیت خشک و محافظهکاری بشویم که هیچ تغییری را برنمیتابد. در اینجا ساختارها باید آنقدر منعطف باشند که صدای عدالتخواهی را بشنوند و عدالتخواهی هم باید آنقدر قانونمند باشد که ساختارها را تخریب نکند. به نظرم فهم مرز این دو بسیار مهم است و میشود این تعادل را «عقلانیت انقلابی» گذاشت؛ یعنی انقلابی بدون هرجومرج و قانونگرایی بدون جمود.
خاطرم هست در مباحثی که امام موسی صدر داشتند، به نکته مهمی اشاره میکردند که اگر جنبشها به سمت تاسیس نهاد حرکت کنند، امکان اینکه به رکود و جمود کشیده شوند، وجود دارد. یعنی ممکن است گرفتار بروکراسی خشک و محافظهکار شوند و صرفا برای حیات خودشان فعالیت کنند. این نقض غرض است. اگر یک جنبش یا انقلابی اهداف و آرمانهایی داشته باشد و گرفتار این شود که فقط خودش را حفظ کند، فاقد پویایی لازم خواهد بود.
به نظرم اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد و این را باید روی یک معیاری قرار دهیم که از یک طرف نهاد و نهادمندی است و از یک طرف عدالت و عدالتخواهی. عدالتخواهیای که واجد قانونمندی است و ساختارها را تخریب نمیکند و طبعا میتواند بهگونهای منعطف باشد که صدای عدالتخواهان را بشنود. خاطرم هست که ایشان حتی ولایت مطلقه فقیه را هم بر اساس یک انعطافی در این مسیر تفسیر میکردند؛ به این معنا که واجد یک انعطافی در حرکت و مسیر پیشرفت جامعه است که اگر بنبستهایی به وجود بیاید، ولایت مطلقه فقیه بتواند این بنبست را بشکند و بر اساس آنچه شرایط جامعه اقتضا میکند، حرکت جامعه را پیش ببرد.
– مهمترین دستاورد نظری شهید آیتالله خامنهای در حوزه «فلسفه سیاست و تمدن» که برای نسل امروز و آیندهسازان تمدن نوین اسلامی، بیشترین کاربرد را دارد، چه میدانید؟ و این دستاورد چگونه میتواند به افقگشایی در اندیشه سیاسی ایران پس از ایشان کمک کند؟
– هر کسی میتواند از منظر خودش مهمترین دستاورد نظری رهبر شهید را مطرح کند و البته میراث ایشان، مبتنی بر بیش از سه دهه رهبری جمهوری اسلامی، ابعاد مختلفی دارد. ولی اگر من بخواهم به یکی از بزرگترین میراثهایشان اشاره کنم که صرفا نظری هم تلقی نشود، احیای هویت ملی ایرانی-اسلامی ماست. در جهانی که نظام سلطه تلاش میکند الگوهای خودش را بهعنوان تنها راه پیشرفت به ما جا بزند، به نظرم ایشان ثابت کردند که میشود مستقل اندیشید. البته این همان مسیری است که حضرت امام(ره) هم داشتند. اساسا مسیر انقلاب اسلامی این را پیش کشیده و اگر ما در مسیر انقلاب اسلامی باشیم، باید به احیای هویت خودی و بومی بیشتر توجه کنیم. در این صورت «بومی عمل کردن و بهصورت جهانی تاثیر گذاشتن» اهمیت پیدا میکند.
این خودباوری یعنی اینکه ایرانی مسلمان برای حل مسائلش نیازی ندارد که منت غرب و شرق را بکشد. میتواند بر اساس فرهنگ، دین و تاریخ خودش، الگوی پیشرفتش را طراحی کند. بر همین اساس است که به نظرم ایشان اجازه دادند مرکز الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت شکل بگیرد تا بتواند الگویی مطابق آرمانها و اهداف انقلاب اسلامی طراحی کند و وجه متعالی انقلاب را مورد توجه قرار دهد. این به معنی تقابل با غرب نیست، بلکه میتواند به معنای تعامل باشد. ما داشتههای شرق و غرب را اخذ میکنیم ولی این اخذ صرفا تقلیدی نیست، بلکه باید در دستگاه فکری ما حلاجی و هضم شود و بر اساس این ارزیابی، مورد توجه قرار بگیرد. این نگاه نه یک شعار احساسی که یک برنامه فلسفی راهبردی است و میتواند علوم انسانی، اقتصاد، سیاست و حتی سبک زندگی را متحول کند. این دستاورد کمی نیست و بهشدت قابل توجه است. این میراث ابعاد نظری مهمی دارد؛ میراثی که بر اساس آن، هویت ایرانی با هویت اسلامی و شیعی درآمیخته و اینها را از هم جدا نمیداند و در کنار هم لحاظ میکند و معتقد است پیشرفت جامعه با این دو، همزمان میسر میشود.
– برای جمعبندی بحث بفرمایید که بزرگترین درسی که میتوان از اندیشه و عمل شهید آیتالله خامنهای گرفت، چیست؟
– به نظرم روح حاکم بر همه ابعادی که مطرح شد، یک نگاه وجودشناختی به انسان و جامعه است. رهبر شهید، انسان را موجودی فراتر از نیازهای مادی میدید که برای رشدش هم به فلسفه نیاز دارد تا جهان را بشناسد، هم به فقه نیاز دارد تا تکلیف خودش را بداند و رفتارهایش را سامان دهد و تصحیح کند و هم به سیاست احتیاج دارد تا جامعه را به سمت تعالی الهی حرکت دهد. این سه بخش، یعنی فلسفه، فقه و سیاست باید در کنار هم مورد توجه قرار بگیرند. ضمن اینکه تمدن نوین اسلامی در این نگاه یک پروژه وجودی است؛ ساختن جامعهای که در آن انسان بتواند به غایت خلقت خودش برسد، به خودش، جامعهاش و این سرزمین توجه کند و ابعاد پنهانش را آشکار کند. این به نظرم بزرگترین درسی است که ایشان به آیندهسازان دادند؛ اینکه تمدن یعنی ساختن بستری برای رشد همهجانبه انسان ایرانی متعهد، عاقل و عادل. با این نگاه امکان ادامه مسیر با استفاده از همه ظرفیتها خیلی خوب فراهم میشود و عقلانیتی که در این فضا وجود دارد، میتواند یک فضای متفاوتی را رقم بزند.
